|
|
|
|
|
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر اعدام و تیرباران ره دین است….
اگر کشتار مردم در قوانین است….
... اگر دین مبین تازیان این است….
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر سینه زنی فرمان این دین است
قمه بر سر زدن نامش اگر دین است
عزاداری اگر کیش است و آئین است
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر اهریمن دین بر سر زین است
اگر عدل علی شمشیر خونین است
اگر آزاده بودن پاسخش این است
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر دین سوره های جنگ خونین است
همه جا آیه های آتش کین است
اگر صلح و صفا محکوم تمکین است
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر زن برده بی مایه دین است
اگر دین چادر چرکین و ننگین است
اگر زن در حجاب تار و غمگین است
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر دین آرزوی مرگ نسرین است
اگر پایان عشق ویس و رامین است
اگر دین دشمن فرهاد و شیرین است
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر زاهد به منبر والی دین است
ولی پائین منبر حیله آئین است
اگر زاهد ستمکار و سیه بین است
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است
اگر بابک خرد را مهر و آئین است
خردمندی اگر دشمن به هر دین است
اگر کافر خردمند است و بی دین است
چه بابک شاد و خرسند است که بی دین است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 14:16 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه ...که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم؛ دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟ تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 1:38 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
الیمدن هرنه واریم گئتدی گوردوم یانیمدان نازلی یاریم گئتدی گوردوم غمیندن قاره گیمیشدی زمانه قان آغلیردی دیاریم گئتدی گوردوم
یوموبدی گوزلرین اصلا اویانمیر بو گوزلر گوزلریندن هیچ دویانمیر ندن منسیز گئدیر بیر آن دایانمیر داها صبریم قراریم گئتدی گوردوم
غمیندن باغچالاردا سولدو گوللر سارالدی گورنه پرپر اولدی گوللر گلیب افغانه زولفون یولدو گوللر خزان اولدو بهاریم گئتدی گوردوم
او گئتدی گویده سوسدو یئرده سوسدو قلم قان آغلادی دفترده سوسدو اورکده دوزمدی بو درده سوسدو الیمدن ایختیاریم گئتدی گوردوم
بساطین قورسادا فصل زمستان گلنده هریئر اولموشدو گولستان گئدنده سوسدو جومله باغ و بستان چوخالدی آه و زاریم گئتدی گوردوم
سوروردوک عمری بیز شاد و خرامان بیزی شن گورمگه قیسقاندی دوران قارا یئل اسدی ویران اولدی هریان منیم دارو نداریم گئتدی گوردوم
شاعیر : قادیر بابائی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 19:1 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش
او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد
اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،
پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.
آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،
و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.
سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟
این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود
و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.
اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،
وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.
آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:
از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...
او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.
بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد
که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد
چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.
پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،
اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند
پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور
و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!
آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.
پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،
بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک
و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش
با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت
تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته
و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،
از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.
او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.
از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.
سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ پیرزن جادوگر این بود:
" آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند. به عبارتي خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است
و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،
آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند
ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،
در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟
زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.
لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری با مهربانی رفتار کرده بود،
از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک
و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟
زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.
اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،
همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!
یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،
زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...
اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...
انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟
انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:
لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛
از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.
با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،
چرا که لنسلوت به این مسئله که آن
زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...
احترام گذاشته بود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 2:36 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی کسی را دوست دارید
وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود
هستید، احساس امنیت می کنید. ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید. کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.
دوری اش برایتان سخت و دشوار است. وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.
او زیستن برایتان دشوار است.
عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید. خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید. که متعلق به اوست، دوست دارید. می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.
وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.
خواسته های خود برای شادی او بگذرید.
بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.
جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.
برایش احترام خاصی قائل هستید.
آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند. بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.
می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید. محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.
وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:2 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه. گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه. گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم. گفت: من رفتنی ام! گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم. گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد. گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده. با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه . گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد . با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن .آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه. سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم و بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم . گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم. الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم. حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟ گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟ گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟ گفت: بیمار نیستم! هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟ گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 3:41 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیدم که:
روزی در یک باغ وحش، میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی روی داد: بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده. آیا می تونم ازت بپرسم؟ شتر مادر: حتمن عزیزم. چیزی ناراحتت کرده؟ بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ شتر مادر: خوب پسرم، ما حیوان های صحرازی هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا هایی که چیزی پیدا نمی شه بتونیم دوام بیاریم. بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گِــرد ه؟ شتر مادر: پسرم، برای راه رفتن در صحرا و تند راه رفتن روی شن ها داشتن این نوع دست و پا ضروریه. بچه شتر: چرا مژه هامون بلند و کلفته؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید منو می گیرن. شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتیه که چشم ها مونو در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنن. بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب خوراکه برای زمانی که ما در بیابون هستیم. پاهامون برای آسون راه رفتن توی بیابونه، و مژه هامون هم برای محافظت چشمهامون در برابر باد و شن های بیابونی… . فقط یک سوال دیگه دارم… .. شتر مادر: بپرس عزیزم. بچه شتر: پس ما توی این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟ مهارت ها، دانش ها، توانایی ها، و تجربه ها تنها زمانی به بار می نشیند که هر کس در جایگاه واقعی و درست خود فرار گرفته باشد… |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:33 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
هشت سال است که “رودان”، لک لک نر، هر سال برای دیدار و بودن با همسر بیمار و معلول خود، “مالنا”، 13 هزار کیلومتر پرواز می کند و به آشیانه ی تابستانی عشق خود باز می گردد!. با فرارسیدن بهار، امسال نیز، “رودان” همانند سال های گذشته، پس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری، از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا بهار و تابستان را با “مالنا” بگذراند. مالنا، لک لک ماده ای ست که به سبب یک زخم قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد. “استیپان فوکیک” زیست شناسی که از سال 1993 به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد: “رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سال ها به مالنا وفادار بوده است. این هشتمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام.” یک بال مالنا در سال 1993 توسط یک شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند. هر سال ماجرای عشق “رودان و مالنا” توجه بسیار ی از خبرنگاران و علاقه مندان را به خود جلب می کند، و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده ی “برودسکی واروس” در شرق کرواسی، گرد می آیند، اما “رودان” بدون توجه به این افراد مستقیما در آشیانه، جایی که مالنا انتظار او را می کشد، فرود می آید. این زیست شناس کروات اظهار داشت: “دیگر لک لک ها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز به آشیانه های خود باز می گردند، درحالی که “رودان” اولین لک لکی ست که به خانه می رسد، چون “مالنا” در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد.” در این آشیانه ی تابستانی عشق، همانند سال های گذشته، ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک زاده خواهند شد و “رودان” وظیفه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت، چون “مالنا” قادر به پرواز نیست. در پاییز و با فرا رسیدن زمان مهاجرت، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که “مالنا” تا بهار آینده در انتظار بازگشت “رودان”، عاشق وفادار خود، در آشیانه خواهد ماند..! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:30 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
The Attractive Facts of Lifeحقایقی جالب از زندگی
you حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند At least 15 people in this world love you, in some way حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که میخواهد دقیقاً مثل تو باشد A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر میکند You are special and unique, in your own way تو در نوع خود استثنایی و بینظیر هستی Someone that you don't know even exists, loves you یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بیاطلاع هستی When you make the biggest mistake ever, something good comes from it وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام میدهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود When you think the world has turned it's back on you most likely turned your back on the world وقتی خیال میکنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن، شاید این تو هستی که پشت به دنیا کردهای Always tell someone how you will feel much better when they know همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن، وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه میشوند احساس بهتری
خواهی داشت If you have great friends, take the time to let them know that they are great وقتی دوستان فوقالعادهای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوقالعاده هستند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 15:37 توسط alisan
|
|
||
|
|
|
|
|
در واقع، هیچ چیز هرگز نخواهد توانست جای همسفر از دست رفته را بگیرد. کسی نمیتواند یک رفیق قدیمی را بیافریند و از نو بسازد. هیچ چیز نخواهد توانست ارزش گنجینهی آن همه خاطرات مشترک و آن همه ساعات پر خطری را که با هم گذراندیم و آنهمه قهرها و آنهمه آشتیها و همچنین تپشهای قلبمان را داشته باشد.
چنین دوستیهایی را هرگز دوباره نمیتوان ساخت. شِکوه و شکایت و زجر، بیهوده است. فقط میتوانیم امیدوار باشیم که فوراً بتوانیم زیر سایهاش پناه بگیریم.
سالهایی هم میرسد که هر چه را کاشتهایم، دست زمان از ریشه در میآورد و گلزارمان را خشک و بیثمر میسازد. دوستان و همپروازان، یکایک، سایهی خود را از سر ما بر میگیرند و با ماتمی که در دل داریم، از آن به بعد، با ماتم افسوس فصل پیری وارد زندگیمان میشود.
عظمت یک حرفه شاید قبل از هر چیز، در یکی شدن روحهاست و این، یک شکوه حقیقی است: شکوه مناسبات روابط انسانی.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 17:26 توسط alisan
|
|
||